دارم آخرین ساعات این هشتاد و هست لعنتی را نفس می کشم و تمام نمی شود این لعنتی . همزمان دارم ترانه بهار عبدی بهروانفر را که همین روزها بیرون داده را گوش می کنم و غم و حسرت و اندوهم صد چندان می شود. شبها کابوس می بینم ، کابوسهای ناتمام و بی پایان ، نوای ملودی بهار بهروانفر در سرم می پیچد و می شود موزیک متن سریال کابوی های من. هشتاد و هشت بوده که بر من چنین تاثیر شگرف گذاشته ، تاثیر غمناک ، غم انگیز و غمبار. نمی دانم ، دیگر هیچ نمی دانم ، غرقم میان بودن و ندانستم ،دارم آن وسطها غوطه می خورم و دست و پا می زنم.هشتاد و نه تو را جان مادرت سالی نکو تر و بهتر باش ، با ما و سرنوشت ما بازی نکن ، سال گذشته سالی مملو از دست دادن ها ، به دست نیاوردن ها و از دست دادن ها بود. خدا کند سال پیش رو چنین نباشد ، پست بعدی و امیدوارکننده تر باشد برای سال بعد.

نمایش پستها با برچسب روزنوشت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب روزنوشت. نمایش همه پستها
تجربه ای نو
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه
برچسبها:
تدریسهای من ،
روزنوشت ،
زبان ،
کلاس درس
/
دیدگاه: (3)
امروز سر کلاس اول راهنمایی مدرسه ای که در آن تدریس می کنم یک تجربه ناب به دست آوردم که تصمیم گرفتم لااقل برای خودمم که شده آن را ثبتش کنم.بعد از صحبتی که با یکی از دوستان داشتم سر تدریس جملات و سه مرحله گفتن آنها ، خواندن و نوشتنشان تصمیم گرفتم آن طرح را سر کلاس عملی کنم
از بچه ها که فکر کنم 18 نفرند تک تک جمله "?What are you" را پرسیدم ، خوشبختانه به دانش آموز دوم نرسیده (علی رحمانی) که بسیار تیزهوش است) پاسخم را گرفتم و جوابم را به درستی داد. بچه های دیگر هم حالا یا خودشان خوب بلند بودند پاسخ را یا از پاسخ های درست دیگران یاد می گرفتند و جواب می دادند.
یک دور همین طور ادامه دادم تا اینکه پرسشم را عوشم کردم و با اشاره دست به سمت خودم پرسیدم:"?What am I" و پاسخ "You are a teacher" به هرحا شنیده شد. در میانه پرسش و پاسخ ها گریزی هم به پرسش اول می زدم که از ذهن های بچه ها پاک نشود.
در میانه همه اینها هم وقتی دانش آموزی حواسش نبود یا صحبت می کرد و یا هرچه ، سعی می کردم با جملات انگلیس دقیق و ژستها و زبان بدن و ..... مفهوم را برسانم و به هیچ عنان فارسی صحبت نکنم. جالب آنکه در هربار بالاخره یک یا چند دانش آموز بودن که متوجه منظور من می شدند و با گفتن فارسی آن با صدای بلند (به صورت ناخودآگاه و هیجان زده) معنی آن را به بقیه هم منتقل می کردند. این دانش آموزان را فورن تایید می کردم و از دان آموزان دیگر میخواستم برایشان دست بزنند.
دانش آموزان ضعیفتری را که موفق به پاسخ به سئوالات می شدند هم مورد تشویق قرار می دادم.
پرسش هایم را با سئوال آسانتر "?What is he" از دانش آموزهایم ادامه دادم. به دوستانشان اشاره می کردم و این سئوال را می پرسیدم. آنها نیز بیشترشان موفق به پاسخ درست می شدند.
اما رسیدم به یک قسمت نسبتن سخت کار و آنهم که می بایست از یکی از دانش آموزان درخواست می کردم که از دوستانش بپرسد"?What is he" ولی اشاره اش به من باشد. یعنی به عبارت دیگر از شعل من از آنها بپرسد. باورش شاید کمی سخت باشد ولی با جملات انگلیسی کاملن رسمی و با کلماتی مثل question ، ask ، answer ، point to me، come on ، your friend و ...... که در لابلای جملاتم استفاده می کردم و همچنین ایما و اشاره و ژست و .... توانستم به یکی از دانش آموزانم مفهوم این عمل را برسانم و او تا آخر کلاس از دوستانش می پرسید که من چه کاره ام و آنها هم به او پاسخ می دادند.
درپایان مرحله تدریس همین جمله ها را پای تخته نوشته و از آنها خواستم که آنها را در دفترشان بنویسند و برای منزلشان هم همین تمرین را در نظر گرفتم تا تمرین رایتینگ هم به درستی انجام شده باشد.
از تجربه امروزم خیلی خوشحالم و امیدوارم بتوانم بارها و بارها آن را تکرار کنم.
از بچه ها که فکر کنم 18 نفرند تک تک جمله "?What are you" را پرسیدم ، خوشبختانه به دانش آموز دوم نرسیده (علی رحمانی) که بسیار تیزهوش است) پاسخم را گرفتم و جوابم را به درستی داد. بچه های دیگر هم حالا یا خودشان خوب بلند بودند پاسخ را یا از پاسخ های درست دیگران یاد می گرفتند و جواب می دادند.
یک دور همین طور ادامه دادم تا اینکه پرسشم را عوشم کردم و با اشاره دست به سمت خودم پرسیدم:"?What am I" و پاسخ "You are a teacher" به هرحا شنیده شد. در میانه پرسش و پاسخ ها گریزی هم به پرسش اول می زدم که از ذهن های بچه ها پاک نشود.
در میانه همه اینها هم وقتی دانش آموزی حواسش نبود یا صحبت می کرد و یا هرچه ، سعی می کردم با جملات انگلیس دقیق و ژستها و زبان بدن و ..... مفهوم را برسانم و به هیچ عنان فارسی صحبت نکنم. جالب آنکه در هربار بالاخره یک یا چند دانش آموز بودن که متوجه منظور من می شدند و با گفتن فارسی آن با صدای بلند (به صورت ناخودآگاه و هیجان زده) معنی آن را به بقیه هم منتقل می کردند. این دانش آموزان را فورن تایید می کردم و از دان آموزان دیگر میخواستم برایشان دست بزنند.
دانش آموزان ضعیفتری را که موفق به پاسخ به سئوالات می شدند هم مورد تشویق قرار می دادم.
پرسش هایم را با سئوال آسانتر "?What is he" از دانش آموزهایم ادامه دادم. به دوستانشان اشاره می کردم و این سئوال را می پرسیدم. آنها نیز بیشترشان موفق به پاسخ درست می شدند.
اما رسیدم به یک قسمت نسبتن سخت کار و آنهم که می بایست از یکی از دانش آموزان درخواست می کردم که از دوستانش بپرسد"?What is he" ولی اشاره اش به من باشد. یعنی به عبارت دیگر از شعل من از آنها بپرسد. باورش شاید کمی سخت باشد ولی با جملات انگلیسی کاملن رسمی و با کلماتی مثل question ، ask ، answer ، point to me، come on ، your friend و ...... که در لابلای جملاتم استفاده می کردم و همچنین ایما و اشاره و ژست و .... توانستم به یکی از دانش آموزانم مفهوم این عمل را برسانم و او تا آخر کلاس از دوستانش می پرسید که من چه کاره ام و آنها هم به او پاسخ می دادند.
درپایان مرحله تدریس همین جمله ها را پای تخته نوشته و از آنها خواستم که آنها را در دفترشان بنویسند و برای منزلشان هم همین تمرین را در نظر گرفتم تا تمرین رایتینگ هم به درستی انجام شده باشد.
از تجربه امروزم خیلی خوشحالم و امیدوارم بتوانم بارها و بارها آن را تکرار کنم.
یک تبریزی در تربت جام
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه
برچسبها:
تاکسی نوشت ،
خاطرات ،
روزنوشت ،
فلسفه زندگی
/
دیدگاه: (2)
این راننده پیرمرد را دیده بودم توی خط خیابان جامی.می دانستم که لهجه ترکی دارد،ولی تابحال باهاش حرف نزده بودم، طوری که واقعن باهاش آشنا بشوم. سوار ماشین که شدم ساکت بودم تا اینکه خودش با همان لهجه ترکی گفت: بفرمایید نان تازه.روی داشبوردش یه نان تافتون تازه بود که بوش ماشین را برداشته بود. گفتم: ممنون، توی خانه دو نفرید؟ متوجه نشد چی گفتم. حتی وقتی حرفمو تکرار کردم.
گفتم:آخه یه دونه نون گرفتین.
جواب داد: آها ،اینو یه مسافری بهم تعارف کرد. از مشهد اومده بود، نون تازه را بهم تعارف کرد. هر چی گفتم نمی خوام گفت ناراحت می شم قبول نکنی.
نمی دانم چرا گفتم: توی این دوره زمونه کم از این آدمای بامعرفت پیدا می شن.
بلافاصله درآمد که: نه چن وقت پیش یه نفر دیگه یه جعبه شیرینی دستش بود، از این شیرینی خوبا، به من تعارف کرد، یه دونه ورداشتم و خوردم، تعریف کردم. وقتی خواست پیاده شه ،همه جعبه رو به من داد و گفت :اینا رو هم به دوستات تعارف کن. هرچی گفتم نه قبول نکرد. گفتم لااقل کرایه رو حساب نکن. گفت نمی شه . هم شیرینی ها رو وردار . کرایمم سرجاش.
گفتم:خوب شما خودت آدم خوبی هستی ، آدمای خوبم به تورت می خورن.
گفت:نه، نه، نه. من خوب نیستم. من از آدمای خوبی که می بینم ممنونم (یه چیزی توی همین مایه ها). اونا خوبن.
گفتم:شما تبریزی هستین؟
گفت:آره
گفتم:چهطور اینجا؟ تربت جام کجا؟ تبریز کجا؟
گفت:دست تقدیر (یا یه چیزی توی همین مایه ها). قصه اش درازه.
رسیدیم در خونه.
گفتم :نگه دار.
پیاده می شدم گفتم:امروز که وقت نشد ،یه بار دیگه که سوار شدم این قصه رو هم تعریف کن برام.
لبخند زد.
فرداش پیرمرد مرد.
پسنوشت: تمام داستان واقعی است و همین امروز برایم اتفاق افتاده ، به جز خط آخرش.
پسنوشت 2: مقاله ام در ویکیپیدیای انگلیسی برای فیلم تردید واروژ کریم مسیحی که تازه دیدهام و برایش نقدی هم می نویسم به زودی.
پسنوشت 3: شاهزاده خانم و قورباغه را دیدم دیشب ، انیمیشن های دیزنی تازگیها خیلی نچسب شده ، فکر کنم آخرین فیلم با ایده شان سیندرلا بوده است. :)
سه بغض
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه
برچسبها:
اتودها ،
تشییع جنازه ،
خاطرات ،
روزنوشت ،
فلسفه زندگی ،
فیلمنامههایم ،
مرگ
/
دیدگاه: (0)
روز - داخلی - اتاق یک منزل
پسر جوانی که پشت میز کامپیوترش نشسته را میبینیم که مشغول کار است. احتمالن دارد وبگردی یا چند ایمیل آخرش را چک می کند. صدای ضعیف ارسال شدن یک اس. ام. اس. را از گوشیش که داخل جیب شلوارش است می شنود و برای خواندن آن از پشت میز بر می خیزد و به سوی شلوار می رود.
اس. ام. اس. به پینگلیش ومضمونش این است :"سلام، بابای شاهین احمدی مرده ،ساعت دو تشییع جنازهست." پسر را می بینیم که به ذهنش می رسد که این دوستش را چند سال است که ندیده ،چه برسد به پدرش که احتمالن از بیماری سختی ، چیزی مرده. همچنین به ذهنش می رسد که برادر دوستش که معلم شیمی سابقشان بوده است چند وقت پیش او را در خیابان سوار ماشینش کرده و مفصل با هم گپی زده اند. به دوستی که اس. ام. اس. را برایش فرستاده جواب می فرستد:"باهم بریم؟" باز هم به پینگلیش. و جواب میگیرد:"باشه هماهنگ باش." سپس مادرش به او زنگ می زند و از او می خواهد که با برادرش به منزل پدربزرگشان بروند. ناهار آنجا هستند و چند مهمان دیگر.
روز -داخلی - منزل پدربزرگ
ساعت 1:40 دقیقه است و ناهار صرف شده است.در خانه پدربزرگ به جز مادر پسر و برادرش که با او آمده ،برادر دیگرش و پدرش و مهمانها حضور دارند. پسر به دوستش اس. ام. اس. می فرستد:"سلام ، کی بریم؟ هر وقت وقتش شد اس. ام. اس. بفرست. تنکس." و جواب می گیرد :"حاضر باش میام." پسر به فکرش می رسد که دوستش اطلاع ندارد که او خانه پدربزرگ است پس اس. ام. اسی به او آدرس می دهد.در همین حین پدر و برادرانش نیز برای رفتن به منزل خودشان آماده می شوند. خروج او از منزل پدربزرگ همزمان با خروج پدر و برادرانش برای رفتن به منزل می شود. کات به:
روز - خارجی - حیاط منزل پدربزرگ
پسر: من با هدایت می رم تشییع جنازه پدر شاهین احمدی ، دوستم.
پدر:کی ؟
پسر:شاهین احمدی. دوستم. برادر زهیر احمدی . معلم شیمیمون.
پدر:زهیر؟ حاجی صدرالدین؟ کی مرده؟
پسر: احتمالن امروز صبح ، شایدهم دیشب.
پشت در ماشین دوستش پارک شده است ودوستش به عنوان راننده و پدرش روی صندلی شاگرد و پسرعمه دوستش روی صندلی عقب منتظرند. پسر جوان که آشکارا جا خورده است چون فکر می کرده دوستش تنها بیاید نگاه شرمساری به پدرش می اندازد. پیش خود می اندیشد که اکنون پدرش در مورد او چه فکر خواهد کرد که او با غریبه ها به مراسم می رود و به او نگفته است؟اما پدر خیلی عادی با پدر دوستش و با دیگران دست می دهد و راهی می شود. پسر صندلی عقب ماشین دوستش می نشیند. در راه هم فکری است.
روز - خارجی - قبرستان
قبرستان. زودتر رسیده اند. پسر از فرصت استفاده می کند و برای پدربزرگ و مادربزرگ دیگرش فاتحه ای می خواند.بیشتر افراد حاضر در قبرستان به همین کار مشغول شدهاند و برای از دست رفتگانشان مشغول خوانده فاتحه شده اند. پسر به پدرش زنگ می زند:
پسر:سلام.
پدر:سلام.
پسر:بابا، من نمی دونستم دوستم با باباش میاد دمبالم. الانم سر خاکها هستم ،جنازه رو هنوز نیاوردن ،شما نمیاین؟
پدر:چه فرقی می کنه که با کی رفتی عزیزم؟ چرا دارم میام. الان تو راهم.
پسر:مکثی میکند( بغض دار)...... مرسی.
پدر:خدافظ.
روز - خارجی - قبرستان
جنازه را آورده اند.پسر برای ثانیه ای هم که شده زیر تابوت را می گیرد. برای ثوابش.در مسیر خواندن نماز جنازه برای تسلی دادن و تسلیت گفتن نزد معلم شیمی شان می رود و به او می گوید : غم آخرتان باشد." سر نماز با دیدن جماعت نسبتا زیادی که دارند برای یک مرده نماز می خوانند دوباره بغض گلویش را می گیرد.
روز - خارجی - قبرستان
جنازه را برای دفن می برند.در مسیر یکی یکی دوستان سابق را که برای مراسم امده اند می بیند. در مسیر کسی با کسی صحبت نمی کند.همه دور قبر ایستاده اند و اطرافیان مرحوم نزدیکتر و گهگاه بیل را از یکدیگر می گیرند و خاک در و بر قبر می ریزند. تمام این کارها شاید نیم ساعت طول بکشد. در طول دفن جنازه احدی گریه نمی کند. گویی پسران و نوه ها و اقوام مرحوم همه بغض کرده اند .
کات به :
پسر تازه پدرش را می بیند که دارد بر خلاف جماعت آرام به کمی دورتر می رود.پسر پشت سر او با فاصله شروع به راه رفتن میکند. دوربین هم آنها را با فاصله کمی از پسر تعقیب می کند. (یک اوورشولدر غیر متعارف از روی شانه راست پسر رو به سمت چپ و در نمای دورتر نمایش پدر عالی خواهد بود) به پدر می رسد و دست می دهد.
پسر: سلام.
پدر:سلااااام.
پسر:من نمی دونستم بابای هدایتم میاد.وگرنه با شما میامدم.
پدر:چه فرقی میکنه عزیزم؟
پسر:نمی دونستم شما هم میاین!
پدر:من وزهیر دوستیم.
پدرکه آشکارا می خواهد حرف را عوض کند: راستی برای فردا که می خواهیم برویم مشهد ، نمی تونیم بریم مجلس ختم ، تو شماره زهیرو داری؟
پسر(کمی فکر می کند): نه،ندارم.ولی از دوستم می گیرم.
پدر(لبخند می زند): باشه.
پسر سعی می کند لبخند بزند.
پسر که می بیند همه دوستانش دور قبر ایستاده اند می خواهد نزد آنها برود. خدا را شکر همزمان دوست دیگر پدرش نزد او آمده و با هم گرم صحبتند. او تنها نیست.
پسر از آنها دور می شود. (دوربین در نمایی از جلو از او فیلم می گیرد ، همانطور که پسر از آنها دور می شود ،تصویر آنا در پسزمینه تار و تارتر میگردد.)
کات به:
جنازه دفن شده. او و دوستانش بعد از دفن جسد با دوستشان شاهین صحبت می کنند و به او تسلیت می گویند و همه ساکتند. پدر که می خواهد به منزل خودشان برود از دور به او اشاره می کند و او نیز به او می رساند که :"هستم." بعد از اعلام محل مجلس ختم همه به سمت ماشین هایشان می روند. با هم ،تنها.پسر هم با جمع دوستان. در پسزمینه (دوربین می تواند از نقطه نمای پسر به این صحنه ها بنگرد) صدای گریه اقوام مرحوم که پسرهایی جوان و احتمالن نوه هایش هستند ،حالا،به گوش می رسد. بغض شان شکسته. پسر نیز بغض می گیردش. یاد پدرش افتاده ،یاد امروز که می توانست با پدرش بیاید و با پدرش برگردد.
کات به:
روز - داخلی - ماشین پدر
پدرتنها به خانه عزیمت می کند. چهره اش طبیعی است ولی داخل ماشین صدای آهنگ ضبط صوت به گوش نمی رسد.
کات به:
روز - خارجی - قبرستان
پسر و هدایت و پدرش و پسرعمهاش همه با هم سوار ماشین شده اند. چند دقیقه بعد پسر با بغضی سنگین از ماشین پیاده می شود و با دوستش و ... دست می دهد و خداحافظی میکند.
کات به:
روز - خارجی - حیاط منزل
پسر در را که می بندد ،روی زمین می نشیند و زار زار گریه می کند.
پسر جوانی که پشت میز کامپیوترش نشسته را میبینیم که مشغول کار است. احتمالن دارد وبگردی یا چند ایمیل آخرش را چک می کند. صدای ضعیف ارسال شدن یک اس. ام. اس. را از گوشیش که داخل جیب شلوارش است می شنود و برای خواندن آن از پشت میز بر می خیزد و به سوی شلوار می رود.
اس. ام. اس. به پینگلیش ومضمونش این است :"سلام، بابای شاهین احمدی مرده ،ساعت دو تشییع جنازهست." پسر را می بینیم که به ذهنش می رسد که این دوستش را چند سال است که ندیده ،چه برسد به پدرش که احتمالن از بیماری سختی ، چیزی مرده. همچنین به ذهنش می رسد که برادر دوستش که معلم شیمی سابقشان بوده است چند وقت پیش او را در خیابان سوار ماشینش کرده و مفصل با هم گپی زده اند. به دوستی که اس. ام. اس. را برایش فرستاده جواب می فرستد:"باهم بریم؟" باز هم به پینگلیش. و جواب میگیرد:"باشه هماهنگ باش." سپس مادرش به او زنگ می زند و از او می خواهد که با برادرش به منزل پدربزرگشان بروند. ناهار آنجا هستند و چند مهمان دیگر.
روز -داخلی - منزل پدربزرگ
ساعت 1:40 دقیقه است و ناهار صرف شده است.در خانه پدربزرگ به جز مادر پسر و برادرش که با او آمده ،برادر دیگرش و پدرش و مهمانها حضور دارند. پسر به دوستش اس. ام. اس. می فرستد:"سلام ، کی بریم؟ هر وقت وقتش شد اس. ام. اس. بفرست. تنکس." و جواب می گیرد :"حاضر باش میام." پسر به فکرش می رسد که دوستش اطلاع ندارد که او خانه پدربزرگ است پس اس. ام. اسی به او آدرس می دهد.در همین حین پدر و برادرانش نیز برای رفتن به منزل خودشان آماده می شوند. خروج او از منزل پدربزرگ همزمان با خروج پدر و برادرانش برای رفتن به منزل می شود. کات به:
روز - خارجی - حیاط منزل پدربزرگ
پسر: من با هدایت می رم تشییع جنازه پدر شاهین احمدی ، دوستم.
پدر:کی ؟
پسر:شاهین احمدی. دوستم. برادر زهیر احمدی . معلم شیمیمون.
پدر:زهیر؟ حاجی صدرالدین؟ کی مرده؟
پسر: احتمالن امروز صبح ، شایدهم دیشب.
پشت در ماشین دوستش پارک شده است ودوستش به عنوان راننده و پدرش روی صندلی شاگرد و پسرعمه دوستش روی صندلی عقب منتظرند. پسر جوان که آشکارا جا خورده است چون فکر می کرده دوستش تنها بیاید نگاه شرمساری به پدرش می اندازد. پیش خود می اندیشد که اکنون پدرش در مورد او چه فکر خواهد کرد که او با غریبه ها به مراسم می رود و به او نگفته است؟اما پدر خیلی عادی با پدر دوستش و با دیگران دست می دهد و راهی می شود. پسر صندلی عقب ماشین دوستش می نشیند. در راه هم فکری است.
روز - خارجی - قبرستان
قبرستان. زودتر رسیده اند. پسر از فرصت استفاده می کند و برای پدربزرگ و مادربزرگ دیگرش فاتحه ای می خواند.بیشتر افراد حاضر در قبرستان به همین کار مشغول شدهاند و برای از دست رفتگانشان مشغول خوانده فاتحه شده اند. پسر به پدرش زنگ می زند:
پسر:سلام.
پدر:سلام.
پسر:بابا، من نمی دونستم دوستم با باباش میاد دمبالم. الانم سر خاکها هستم ،جنازه رو هنوز نیاوردن ،شما نمیاین؟
پدر:چه فرقی می کنه که با کی رفتی عزیزم؟ چرا دارم میام. الان تو راهم.
پسر:مکثی میکند( بغض دار)...... مرسی.
پدر:خدافظ.
روز - خارجی - قبرستان
جنازه را آورده اند.پسر برای ثانیه ای هم که شده زیر تابوت را می گیرد. برای ثوابش.در مسیر خواندن نماز جنازه برای تسلی دادن و تسلیت گفتن نزد معلم شیمی شان می رود و به او می گوید : غم آخرتان باشد." سر نماز با دیدن جماعت نسبتا زیادی که دارند برای یک مرده نماز می خوانند دوباره بغض گلویش را می گیرد.
روز - خارجی - قبرستان
جنازه را برای دفن می برند.در مسیر یکی یکی دوستان سابق را که برای مراسم امده اند می بیند. در مسیر کسی با کسی صحبت نمی کند.همه دور قبر ایستاده اند و اطرافیان مرحوم نزدیکتر و گهگاه بیل را از یکدیگر می گیرند و خاک در و بر قبر می ریزند. تمام این کارها شاید نیم ساعت طول بکشد. در طول دفن جنازه احدی گریه نمی کند. گویی پسران و نوه ها و اقوام مرحوم همه بغض کرده اند .
کات به :
پسر تازه پدرش را می بیند که دارد بر خلاف جماعت آرام به کمی دورتر می رود.پسر پشت سر او با فاصله شروع به راه رفتن میکند. دوربین هم آنها را با فاصله کمی از پسر تعقیب می کند. (یک اوورشولدر غیر متعارف از روی شانه راست پسر رو به سمت چپ و در نمای دورتر نمایش پدر عالی خواهد بود) به پدر می رسد و دست می دهد.
پسر: سلام.
پدر:سلااااام.
پسر:من نمی دونستم بابای هدایتم میاد.وگرنه با شما میامدم.
پدر:چه فرقی میکنه عزیزم؟
پسر:نمی دونستم شما هم میاین!
پدر:من وزهیر دوستیم.
پدرکه آشکارا می خواهد حرف را عوض کند: راستی برای فردا که می خواهیم برویم مشهد ، نمی تونیم بریم مجلس ختم ، تو شماره زهیرو داری؟
پسر(کمی فکر می کند): نه،ندارم.ولی از دوستم می گیرم.
پدر(لبخند می زند): باشه.
پسر سعی می کند لبخند بزند.
پسر که می بیند همه دوستانش دور قبر ایستاده اند می خواهد نزد آنها برود. خدا را شکر همزمان دوست دیگر پدرش نزد او آمده و با هم گرم صحبتند. او تنها نیست.
پسر از آنها دور می شود. (دوربین در نمایی از جلو از او فیلم می گیرد ، همانطور که پسر از آنها دور می شود ،تصویر آنا در پسزمینه تار و تارتر میگردد.)
کات به:
جنازه دفن شده. او و دوستانش بعد از دفن جسد با دوستشان شاهین صحبت می کنند و به او تسلیت می گویند و همه ساکتند. پدر که می خواهد به منزل خودشان برود از دور به او اشاره می کند و او نیز به او می رساند که :"هستم." بعد از اعلام محل مجلس ختم همه به سمت ماشین هایشان می روند. با هم ،تنها.پسر هم با جمع دوستان. در پسزمینه (دوربین می تواند از نقطه نمای پسر به این صحنه ها بنگرد) صدای گریه اقوام مرحوم که پسرهایی جوان و احتمالن نوه هایش هستند ،حالا،به گوش می رسد. بغض شان شکسته. پسر نیز بغض می گیردش. یاد پدرش افتاده ،یاد امروز که می توانست با پدرش بیاید و با پدرش برگردد.
کات به:
روز - داخلی - ماشین پدر
پدرتنها به خانه عزیمت می کند. چهره اش طبیعی است ولی داخل ماشین صدای آهنگ ضبط صوت به گوش نمی رسد.
کات به:
روز - خارجی - قبرستان
پسر و هدایت و پدرش و پسرعمهاش همه با هم سوار ماشین شده اند. چند دقیقه بعد پسر با بغضی سنگین از ماشین پیاده می شود و با دوستش و ... دست می دهد و خداحافظی میکند.
کات به:
روز - خارجی - حیاط منزل
پسر در را که می بندد ،روی زمین می نشیند و زار زار گریه می کند.
در ستایش ریلکس اسپلش توت فرنگی
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
برچسبها:
آدامس ،
جف باکلی ،
دیابلو سویینگ ارکسترا ،
روزنوشت ،
فلسفه زندگی ،
فیسبوک ،
گالوا ،
گاوس ،
لئونارد کوهن
/
دیدگاه: (8)
این چند روزه خیلی نبوده ام اینجا ، دلایل خاص خودم را هم داشته ام.دیشب رفتم یه گشتی توی خیابان زدم. مسعود هم بعد فکر کنم یک ماه زنگ زد بهم با هم صحبت کردیم. راجع به زبان چینی ازم پرسید و اینکه چطوره ساختارش؟ مسعود که زنگ زد مغازه میثم بودم و دو بسته آدامس ریلکس عسلی (Splash )خریده بودم که بیایم خانه. قبلش هم در خیابان مجله همشهری جوان تاریخ 10/12 که روی جلدش عکس علی دایی مونتاژ شده با تصویر ترمیناتور و مجله عکس را خریده بودم.مناظره دیشب از دستم در رفت. ندیدمش.
بالاخره اسم ریاضیدانی که مدتها پیش سر کلاس درس دبیرستان معلممان گفته بود را یادم آمد. همش فکرم می رفت طرف اسم گاوس و با آن قاطیش می کردم. اسم ریاضیدان گالوا بود. یادم آمد پسرعمه ام که ریاضی کاربردی می خواند گفته بود استادش به آنها گفته بود بروید خدا را شکر کنید که گالوا در بیست سالگی مرده وگرنه شماها بدبخت بودید ،چون همش باید قضیه های او را اثبات می کردید. یه داستان دیگر هم که باز نمی دانم در مورد گالوا بوده یا گاوس ، ولی به گمانم مال گاوس است اینکه یک نظریه را اثبات می کند و کاغذش را می اندازد توی جوب آب. فیزیکدانها تا سالها برای اثباتش خون جگر خوردند. نمی دانم این مسائل اثبات پذیرند یا می شود برایشان در وب مدرک یافت یا حاصل ته مانده های خاطرات من از چندسال پیش هستند؟
این مسئله ته مانده را که می نویسم یادم آمد از مطلبی که در کتاب با آخرین نفسهایم نوشته لوییس بونوئل خوانده ام که نوشته بود در خاطراتم می بینم که به عروسی فلانی رفته ایم و مثلن طرح و فرم کلیسا این شکلی است و ..... بعد خودش از خودش سئوال می کند که آخر همچین چیزی که امکان ندارد، چون فلانی کمونیست بوده و اصلن عروسیش را نمی توانسته در کلیسا بگیرد. چه ذهن عجیبی داریم ما.
یک آدامس اسپلش با مزه توتفرنگی بر میدارم و می جوم. بعد به ریشه کلمه آدامس فکر می کنم که چند وقت پیش کشفش کردم. از یک نوع برند خواص آدامز در نیویورک به نام آدامز چویینگ گام که از نام توماس آدامز ،سازندهاش ،گرفته شده است. مدخل آدامس در ویکشنری هم اینجاست.
مسئله مسئله عدم قطعیت خاطرات و کلن می شود گفت تفکرات ما آدم هاست. من چقدر میتوانم مطمئن باشم آن چیزی که الان در ذهنم راجع بهش فکر می کنم واقعن اتفاق افتاده یا من در ذهنم اتفاقش انداخته ام؟!! اگر من در رویایی می بینم که دارم رویا می بینم. یعنی در رویایم ، رویایی دیگر می بینم ،جهان ذهنی و تفکراتی من چرا نتواند به این گونه باشد؟ چرا نشود من موضوعی را که اصلن وجود خارجی ندارد را در ذهنم ساخته و پرداخته کنم ، به نحوی که پس از مدتی برای خودم هم تمییز واقعیت از خیال ممکن نباشد؟
مالکوم اکس در کتاب خشمگین ترین سیاه آمریکا می نویسد این قدر همه به مادرش گفتند دیوانه که سرانجام دیوانه شد و راهی تیمارستان. چقدر زیاد است تاثیر حرف بر ذهن. یه امر غیر واقع را واقع می کند.
یک گروه متال آوانگارد سوییسی هم کشف کردم به نام دیابلو سویینگ ارکسترا (Diablo Swing Orchestra) که یک گروه شش نفره است که برای درکش به بیش از صد بار شنوش نیاز است. خواننده اصلی یک خانم با صدای سوپرانو است که اپرایی می خواند اما در قالب آهنگ های متال.دو آلبوم آخرشان را دانلود کرده ام و هر دو را گوش ، اما واقعن نیاز به باز شنوش صدباره دارند. آلبوم اول به نام سالن رقص قصاب (Butcher's Ballroom) که در حقیقت آلبوم دوم آنهاست و آلبوم دومشان که من دانلود کرده ام به نام اهنگهای خواندنی برای نفرین شدگان و هذیانگوها (Sing-Along Songs for the Damned & Delirious) الآنم دارم با آهنگ هاللویا (به قول یکی از دوستان معادلش، هو شیعانا) را که بازخوانی آهنگ هاللویای استاد لئونارد کوهن می باشد را گوش می کنم. در مورد جف باکلی و کلن نابغه هایی که در جوانی مرده اند می شود ساعتها ، ساعتها و ساعتها صحبت کرد و نوشت. نام او و کوهن هر دو در لیست ان. پی . آر که قرار بود پنجاه خواننده سراسر تاریخ را برگزیند بود.*جف باکلی - وبسایت رسمی، در ویکی پیدیا
*دیابلو سویینگ ارکسترا - وبسایت رسمی، در ویکی پیدیا
پسنوشت: راستی یکی از تجربه های نابی که فیسبوک در اختیار آدم می گذارد که همان آیینه تمام نمای وب 2.0 و تعاملی (Interactive) بودنش است را من تجربه کردم. و با آندریاس هلوردسون درامر گروه دیابلو سویینگ ارکسترا چت مختصری داشتم. همین ارتباط بی واسطه میان مصرف کننده و تولید کننده را می گویم تجربه اش خیلی عالی و جالب است. از او در مورد فضای آلبوم جدید و آهنگ مورد علاقه اش در آن پرسیدم. خیلی عجیب نبود که هم عقیده بودیم. من هم مثل او از آهنگ لوسی از صبح می ترسد آلبوم آخرشان خوشم می امد. نمی دانستم به سوییسی دل به دل راه دارد چه می شود . وگرنه حتمن بهش می گفتم. راستی در آینده ای نزدیک آهنگ گراکافون را یه یکی از کارهای همین گروه تغییر می دهم. پوسید این دلا دنگم.
افسانه
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
برچسبها:
آخ ،
افسانه ،
توئیتها ،
روزنوشت ،
شعر نو ،
شعرها ،
قشقایی ،
محسن نامجو ،
نیما یوشیج
/
دیدگاه: (0)
ای فسانه فسانه فسانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریههای شبانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریههای شبانه
موضوع انشا: هفته اخیر را چگونه گذرانده اید؟
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه
برچسبها:
آصف بن برخیا ،
پوربهای جامی ،
درباره الی ،
روزنوشت ،
ساندترک ،
سینمای ایران ،
موسیقی فیلم ،
ویکی پدیا ،
هدیه تهرانی
/
دیدگاه: (0)
توی هفته اخیر بیشترین وقت را گذاشته ام برای ویرایش مقاله های پوربهای جامی و آصف برخیا در ویکیپدیای فارسی و مقاله هدیه تهرانی و درباره الی در ویکیپدیای انگلیسی.
پوربهای جامی شاعر کمترشناخته شده و حتی می توان گفت ناشناخته و همشهری "خومون" در تربت جام است که در عهد ایلخانان مغول می زیسته است و سفری داشته به تبریز و یک قصیده معروف دارد به نام قصیده مغولیه که توش خیلی کلمات مغولی به کار برده است.
نمونه شعرش:
| بر بیاض آفتاب از شب رقم خواهد کشید | ماه را بر صفحه ٔ خوبی قلم خواهد کشید | |
| یارب این یک قطره خون کو را همی خوانند دل | تا کی از بیداد مهرویان الم خواهد کشید | |
| بر حذر باش امشب ای همسایه ٔ بیت الحزن | کز سرشک چشم من دیوار نم خواهد کشید | |
| میکشد بار غم محبوب و میگوید بـــها | هر که عاشق شد ضرورت بار غم خواهد کشید |
مکاتبه با سایت موزه بریتانیا برای ارسال یک قطعه از میکروفیلم کتاب دیوان پوربها که گویا در آنجا موجود است فعلن که به هیچ نتیجه ای نرسیده است.
آصف بن برخیا نام وزیر , کاتب و به روایتی داماد حضرت سلیمان نبی است که آن قضیه معروف درخواست حضرت سلیمان برای حاضر کردن تخت بلقیس از سرزمین سبا و آوردن آن در یک چشم به هم زدن از کرامات ایشان بوده است. جالب است بدانید در فیلم ملک سلیمان ساخته شهریار بحرانی که سریالی مثل مریم مقدس را در کارنامه خود دارد,(یکی از بهترین سریال های تاریخی-دینی از نظر من) حسین محجوب نقش آصف را بازی می کند.
درباره الی که همین دیشب بالاخره قرعه نمایندگی بهترین فیلم ایرانی برای نامزدی در بخش فیلم خارجی جشنواره اسکار به نامش افتاد.آن هم از بین فیلم هایی مثل بی پولی (حمید نعمت الله), بیست (عبدالرضا کاهانی) و تردید (واروژ کریم مسیحی) فیلمی است ساخته فیلم ساز خوب کشورمان اصغر فرهادی که در کارنامه سینمایی اش فیلم فوق العاده خوش ساخت چهارشنبه سوری (1384) را دارد و فیلمنامه دایره زنگی (پریسا بخت آور) به کارگردانی همسرش نیز برعهده او بود. درباره الی را در خرداد ماه و در کوران امتحانات ترم آخر در مشهد در سینما آفریقا دیدم و تمام مدت فیلم به جای لم دادن به صندلی سینما به صورتی عصا قورت داده و ناراحت (از لحاظ آرامش فیزیولوژیکی عضله هایم ناشی از عدم تکیه به صندلی ب خاطر مهیج بودن صحنه ها و تعلیق کشنده فیلم البته) مشغول تماشای فیلم بودم.داستان فیلم را می توانید در پیوندهایی که می گذارم ببینید و بی صبرانه منتظر ورود فیلم به شبکه رسانه های تصویری هستم.(این انتظار برای فیلم حکم (مسعود کیمیایی) 3 سال به طول کشید.)) هرچند به هیچ عنوان , تکرار می کنم به هیچ عنوان جای تجربه تماشایش در سینما را نخواهد گرفت.
هدیه تهرانی هم که معرف حضور همگان است. تنها سوپراستار زن سینمای ایران (به نظر من) و بانوی طلایه دار هنر سینما که برنده دو سیمرغ بلورین در همان اوان کار است و صد البته بازی درخشانش در چهارشنبه سوری هیچ گاه از ذهن طرفداران جدی سینما پاک نخواهد شد.برای مقاله انگلیسی اش مکافات زیادی کشیدم و دارم می کشم که آن را به حد یک مقاله معمولی به بالا در ویکی پدیا برسانم. دو عکس را با سختی زیاد در وپ آپلود کردم که شامل کپی رایت نباشند.بعد اسم هدیه تهرانی در آوانگاری انگلیسی است که به انحا و انواع مختلف نوشته می شود.Hadieh , Hediyeh , Hadyeh ,Hedyeh , اتسترا. اما ارزشش را دارد که بانوی سینمای ایران در ویکی پدیا مقاله در خوری داشته باشد. ندارد؟
1.ساندترک روز واقعه
2. هزارتوی پن در آی ام دی بی.
3.گفتگوی کامل نیما حسنی نسب با هدیه تهرانی > بخش اول , بخش دوم , بخش سوم
آخه یه نفر بود
در راه برگشت از کتابخانه به خانه ناگهان ویررم می گیرد که با تاکسی برگردم.یک تاکسی خطی دارد از خیابان رد می شود. فکر می کنم که کسی عقب نشسته و منصرف می شوم نگاهش دارم. در آخرین نگاه متوجه می شوم که تاکسی مسافری ندارد و راننده هم که چند متری از من گذشته و جلوتر رفته مرا در آخرین لحظه می بیند و نگاه می دارد.سوار می شوم.
می گویم:
-مگه کسی سوار ماشین نبود؟
راننده می گوید:
-نه.
-ولی من فکر کردم کسی بود.
-این روزا رو آدمیزاد انقدر فشاره که این فکر و خیالاتو می کنه. فکر کردی کسی اینجا نشسته بوده. به صندلی عقب اشاره می کند.
-ولی اینجا که کسی نیست.
ناباورانه به من نگاه می کند و بعد از لمه ای بلند بلند شروع می کند به بلند بلند خندیدن که من ترس ورم می دارد.
-نکنه فکر کردی یکی رو اون زیر پنهون کردم؟
-نکنه تاثیر روزه بوده؟
-اینم حرفیه , دوباره می خندد.
-جالبه که من روزه هم نیستم.
-خنده اش ناگهان قطع می شود و تا پایان مسیر حتی به من نگاه هم نمی کند.
به خانه که می رسیم و پول را می دهم رو به عقب می کنم و به مسافر خیالی می گویم: بیا بیرون من دارم پیاده می شم.
دوباره بلند بلند می خندد. ترس ورم می دارد.
می گویم:
-مگه کسی سوار ماشین نبود؟
راننده می گوید:
-نه.
-ولی من فکر کردم کسی بود.
-این روزا رو آدمیزاد انقدر فشاره که این فکر و خیالاتو می کنه. فکر کردی کسی اینجا نشسته بوده. به صندلی عقب اشاره می کند.
-ولی اینجا که کسی نیست.
ناباورانه به من نگاه می کند و بعد از لمه ای بلند بلند شروع می کند به بلند بلند خندیدن که من ترس ورم می دارد.
-نکنه فکر کردی یکی رو اون زیر پنهون کردم؟
-نکنه تاثیر روزه بوده؟
-اینم حرفیه , دوباره می خندد.
-جالبه که من روزه هم نیستم.
-خنده اش ناگهان قطع می شود و تا پایان مسیر حتی به من نگاه هم نمی کند.
به خانه که می رسیم و پول را می دهم رو به عقب می کنم و به مسافر خیالی می گویم: بیا بیرون من دارم پیاده می شم.
دوباره بلند بلند می خندد. ترس ورم می دارد.
هوا گرمه , نه؟
نوشته ی
نون. ب.
در۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
برچسبها:
تاکسی نوشت ،
تقدیر ،
روزنوشت ،
فلسفه زندگی
/
دیدگاه: (0)
سوار تاکسی شده ام در راه برگشت به خانه. راننده را نگاه می کنم که توی صندلی وارفته و دارد صد تومانی کهنه می شمارد. هوا خیلی گرم است و من هم شرشر ازم عرق جاری است. ازش می پرسم:
-هوا گرمه نه؟
حدود 10 ثانیه می گذرد تا به حرف می آید. میگوید :
-زندگیه دیگه , گرم داره , سرد داره , سستی داره , سفتی داره , خنده داره ...
نمی گوید گریه داره.به جاش می گوید:
-باید زندگی کنیم , هرجور هست. میگویم:
-بایدی در کار نیست. زندگی ما دست خودمونه که بخوایم چطوری زندگی کنیم.
-نه , همونم دست خودمون نیست.
-اشتباه می کنین.
-تقدیر همه دست خداست و نمی تونن تغییرش بدن.
-تو قرآنم آمده که خدا تقدیر قومی را تغییر نمی ده مگه خودشون بخوان.
کمی فکر می کند و می گوید: البته اینجاشو شما درست می گین که اگه انسان بخواد خودش تقدیرشو تغییر می ده.ولی تنها کاری که ما می تونیم بکنیم اینه که راه خوب یا بد رو انتخاب کنیم.بحثمان کم کم داره فلسفی می شود. می گویم:
-بله , ولی توی یه محیط نامساعد انسان های کمی هستند که می تونند خوب پرورش پیدا کنن. توی یه زمین بد بذر خوب به عمل نمی آد.
-درسته.
-من همینجا پیاده می شم. چقدر تقدیم کنم عزیز؟
-500 تومن.
-بفرمایین.
-هوا گرمه نه؟
حدود 10 ثانیه می گذرد تا به حرف می آید. میگوید :
-زندگیه دیگه , گرم داره , سرد داره , سستی داره , سفتی داره , خنده داره ...
نمی گوید گریه داره.به جاش می گوید:
-باید زندگی کنیم , هرجور هست. میگویم:
-بایدی در کار نیست. زندگی ما دست خودمونه که بخوایم چطوری زندگی کنیم.
-نه , همونم دست خودمون نیست.
-اشتباه می کنین.
-تقدیر همه دست خداست و نمی تونن تغییرش بدن.
-تو قرآنم آمده که خدا تقدیر قومی را تغییر نمی ده مگه خودشون بخوان.
کمی فکر می کند و می گوید: البته اینجاشو شما درست می گین که اگه انسان بخواد خودش تقدیرشو تغییر می ده.ولی تنها کاری که ما می تونیم بکنیم اینه که راه خوب یا بد رو انتخاب کنیم.بحثمان کم کم داره فلسفی می شود. می گویم:
-بله , ولی توی یه محیط نامساعد انسان های کمی هستند که می تونند خوب پرورش پیدا کنن. توی یه زمین بد بذر خوب به عمل نمی آد.
-درسته.
-من همینجا پیاده می شم. چقدر تقدیم کنم عزیز؟
-500 تومن.
-بفرمایین.
بدون شرح 1
امروز حوصله هیچ کاری را ندارم. از صبح دارم به ترانه "شیدا شدم" که شهرام ناظری با ارکستر فیلارمونیک ارمنستان اجرا کرده گوش می دهم.


