در ستایش ریلکس اسپلش توت فرنگی


این چند روزه خیلی نبوده ام اینجا ، دلایل خاص خودم را هم داشته ام.دیشب رفتم یه گشتی توی خیابان زدم. مسعود هم بعد فکر کنم یک ماه زنگ زد بهم با هم صحبت کردیم. راجع به زبان چینی ازم پرسید و اینکه چطوره ساختارش؟ مسعود که زنگ زد مغازه میثم بودم و دو بسته آدامس ریلکس عسلی (Splash )خریده بودم که بیایم خانه. قبلش هم در خیابان مجله همشهری جوان تاریخ 10/12 که روی جلدش عکس علی دایی مونتاژ شده با تصویر ترمیناتور و مجله عکس را خریده بودم.مناظره دیشب از دستم در رفت. ندیدمش.

بالاخره اسم ریاضیدانی که مدتها پیش سر کلاس درس دبیرستان معلممان گفته بود را یادم آمد. همش فکرم می رفت طرف اسم گاوس و با آن قاطیش می کردم. اسم ریاضیدان گالوا بود. یادم آمد پسرعمه ام که ریاضی کاربردی می خواند گفته بود استادش به آنها گفته بود بروید خدا را شکر کنید که گالوا در بیست سالگی مرده وگرنه شماها بدبخت بودید ،‌چون همش باید قضیه های او را اثبات می کردید. یه داستان دیگر هم که باز نمی دانم در مورد گالوا بوده یا گاوس ، ولی به گمانم مال گاوس است اینکه یک نظریه را اثبات می کند و کاغذش را می اندازد توی جوب آب. فیزیکدانها تا سالها برای اثباتش خون جگر خوردند. نمی دانم این مسائل اثبات پذیرند یا می شود برایشان در وب مدرک یافت یا حاصل ته مانده های خاطرات من از چندسال پیش هستند؟

این مسئله ته مانده را که می نویسم یادم آمد از مطلبی که در کتاب با آخرین نفسهایم نوشته لوییس بونوئل خوانده ام که نوشته بود در خاطراتم می بینم که به عروسی فلانی رفته ایم و مثلن طرح و فرم کلیسا این شکلی است و ..... بعد خودش از خودش سئوال می کند که آخر همچین چیزی که امکان ندارد، چون فلانی کمونیست بوده و اصلن عروسیش را نمی توانسته در کلیسا بگیرد. چه ذهن عجیبی داریم ما.
یک آدامس اسپلش با مزه توت‌فرنگی بر میدارم و می جوم. بعد به ریشه کلمه آدامس فکر می کنم که چند وقت پیش کشفش کردم. از یک نوع برند خواص آدامز در نیویورک به نام آدامز چویینگ گام که از نام توماس آدامز ،‌سازنده‌اش ،گرفته شده است. مدخل آدامس در ویکشنری هم اینجاست.

مسئله مسئله عدم قطعیت خاطرات و کلن می شود گفت تفکرات ما آدم هاست. من چقدر میتوانم مطمئن باشم آن چیزی که الان در ذهنم راجع بهش فکر می کنم واقعن اتفاق افتاده یا من در ذهنم اتفاقش انداخته ام؟!! اگر من در رویایی می بینم که دارم رویا می بینم. یعنی در رویایم ، رویایی دیگر می بینم ،‌جهان ذهنی و تفکراتی من چرا نتواند به این گونه باشد؟ چرا نشود من موضوعی را که اصلن وجود خارجی ندارد را در ذهنم ساخته و پرداخته کنم ، به نحوی که پس از مدتی برای خودم هم تمییز واقعیت از خیال ممکن نباشد؟

مالکوم اکس در کتاب خشمگین ترین سیاه آمریکا می نویسد این قدر همه به مادرش گفتند دیوانه که سرانجام دیوانه شد و راهی تیمارستان. چقدر زیاد است تاثیر حرف بر ذهن. یه امر غیر واقع را واقع می کند.

یک گروه متال آوانگارد سوییسی هم کشف کردم به نام دیابلو سویینگ ارکسترا (Diablo Swing Orchestra) که یک گروه شش نفره است که برای درکش به بیش از صد بار شنوش نیاز است. خواننده اصلی یک خانم با صدای سوپرانو است که اپرایی می خواند اما در قالب آهنگ های متال.دو آلبوم آخرشان را دانلود کرده ام و هر دو را گوش ، اما واقعن نیاز به باز شنوش صدباره دارند. آلبوم اول به نام سالن رقص قصاب (Butcher's Ballroom) که در حقیقت آلبوم دوم آنهاست و آلبوم دومشان که من دانلود کرده ام به نام اهنگهای خواندنی برای نفرین شدگان و هذیانگوها (Sing-Along Songs for the Damned & Delirious) الآنم دارم با آهنگ هاللویا (به قول یکی از دوستان معادلش، هو شیعانا) را که بازخوانی آهنگ هاللویای استاد لئونارد کوهن می باشد را گوش می کنم. در مورد جف باکلی و کلن نابغه هایی که در جوانی مرده اند می شود ساعتها ، ساعتها و ساعتها صحبت کرد و نوشت. نام او و کوهن هر دو در لیست ان. پی . آر که قرار بود پنجاه خواننده سراسر تاریخ را برگزیند بود.


*جف باکلی - وبسایت رسمی،‌ در ویکی پیدیا
*دیابلو سویینگ ارکسترا - وبسایت رسمی، در ویکی پیدیا

پس‌نوشت: راستی یکی از تجربه های نابی که فیسبوک در اختیار آدم می گذارد که همان آیینه تمام نمای وب 2.0 و تعاملی (Interactive) بودنش است را من تجربه کردم. و با آندریاس هلوردسون درامر گروه دیابلو سویینگ ارکسترا چت مختصری داشتم. همین ارتباط بی واسطه میان مصرف کننده و تولید کننده را می گویم تجربه اش خیلی عالی و جالب است. از او در مورد فضای آلبوم جدید و آهنگ مورد علاقه اش در آن پرسیدم. خیلی عجیب نبود که هم عقیده بودیم. من هم مثل او از آهنگ لوسی از صبح می ترسد آلبوم آخرشان خوشم می امد. نمی دانستم به سوییسی دل به دل راه دارد چه می شود . وگرنه حتمن بهش می گفتم. راستی در آینده ای نزدیک آهنگ گراکافون را یه یکی از کارهای همین گروه تغییر می دهم. پوسید این دلا دنگم.


8 نظر:

Saeed گفت...

خوشحال شدم که به وبلاگ من سر زدین...
با کمال میل شما رو لینک می کنم و پیگیر مطالبتان هستم

سینا گفت...

با سلام ...
با اجازه لینکت کردم ...

سرپیکو گفت...

سلام.
ممنون دوست عزیز، شما لطف داری. من هم اون برنامه رو یادمه! و آره واقعا ازنفس افتاده چیز دیگریست!
لینک شما هم فعال شد.

Reza Jamali گفت...

سلام
لینک شدی...
فضای سینمایی داره وبت اینو از اسم شهید ثالث اون بالا گوشه سمت چپ فهمیدم و دگه اینکه عشق نامجو هستی و همه اینها باعث میشه وقتی کسی میاد تو وبت متوجه این بشه که وارد مکانی درست و حسابی شده

Me گفت...

خیلی ممنون که به وبم سر زدید و این که منو لینک کردید.حتما به دنبال 4 dvd آوای موسیقی هستم و متشکر از پیشنهادتون.
لینکتون کردم ومنتظر نوشته های جدیدتون هستم.

نیستان گفت...

همین طوری سر زدم دیدم که بالاخره آپ کردین موفق باشید، خواندم جالب بود...این ماجرای تگر فرانسوی چیه؟ با عرض معذرت مون آمیض غلطه... مزامی،
mes amis چون جمع بسته شده نباید گفت: مون و اینکه اس آخر تلفظ نمی شود.

خواب های یک آدم بیدار گفت...

ار خوندن مطالبتون لذت بردم .

طيبه گفت...

سلام...از وبلاگي اومدم اينجا كه هميشه دوست دارم نوشته هاشوو استفاده زيادي ميبرم.اينجا هم مثل اونجاست.حتما ميام اينجا دوباره...

ارسال یک نظر